احساس کردن [ehsâs kardán] (to feel) conjugation

43 examples
This verb can also mean the following: sense

Conjugation of eiti

احساس کن
ehsâs kon
احساس کرد
ehsâs kard
احساس کننده
ehsâs konandé
احساس کرده
ehsâs kardé
Present imperfect tense
احساس می‌کنم
ehsâs mí-konam
I feel
احساس می‌کنی
ehsâs mí-koni
you feel
احساس می‌کند
ehsâs mí-konad
he/she feels
احساس می‌کنیم
ehsâs mí-konim
we feel
احساس می‌کنید
ehsâs mí-konid
you all feel
احساس می‌کنند
ehsâs mí-konand
they feel
Present progressive tense
دارم احساس می‌کنم
dấram ehsâs mí-konam
I am feeling
داری احساس می‌کنی
dấri ehsâs mí-koni
you are feeling
دارد احساس می‌کند
dấrad ehsâs mí-konad
he/she is feeling
داریم احساس می‌کنیم
dấrim ehsâs mí-konim
we are feeling
دارید احساس می‌کنید
dấrid ehsâs mí-konid
you all are feeling
دارند احساس می‌کنند
dấrand ehsâs mí-konand
they are feeling
Present perfect tense
احساس کرده‌ایم
ehsâs kardé-im
I have felt
احساس کرده‌اید
ehsâs kardé-id
you have felt
احساس کرده‌اند
ehsâs kardé-and
he/she has felt
احساس کرده‌ام
ehsâs kardé-am
we have felt
احساس کرده‌ای
ehsâs kardé-i
you all have felt
احساس کرده است
ehsâs kardé ast
they have felt
Past tense
احساس کردیم
ehsâs kárdim
I felt
احساس کردید
ehsâs kárdid
you felt
احساس کردند
ehsâs kárdand
he/she felt
احساس کردم
ehsâs kárdam
we felt
احساس کردی
ehsâs kárdi
you all felt
احساس کرد
ehsâs kard
they felt
Past aorist tense
احساس کنم
ehsâs kónam
I felt
احساس کنی
ehsâs kóni
you felt
احساس کند
ehsâs kónad
he/she felt
احساس کنیم
ehsâs kónim
we felt
احساس کنید
ehsâs kónid
you all felt
احساس کنند
ehsâs kónand
they felt
Past imperfect tense
احساس می‌کردیم
ehsâs mí-kardim
I used to feel
احساس می‌کردید
ehsâs mí-kardid
you used to feel
احساس می‌کردند
ehsâs mí-kardand
he/she used to feel
احساس می‌کردم
ehsâs mí-kardam
we used to feel
احساس می‌کردی
ehsâs mí-kardi
you all used to feel
احساس می‌کرد
ehsâs mí-kard
they used to feel
Past progressive tense
داشتیم احساس می‌کردیم
dấštim ehsâs mí-kardim
I was feeling
داشتید احساس می‌کردید
dấštid ehsâs mí-kardid
you were feeling
داشتند احساس می‌کردند
dấštand ehsâs mí-kardand
he/she was feeling
داشتم احساس می‌کردم
dấštam ehsâs mí-kardam
we were feeling
داشتی احساس می‌کردی
dấšti ehsâs mí-kardi
you all were feeling
داشت احساس می‌کرد
dâšt ehsâs mí-kard
they were feeling
Pluperfect tense
احساس کرده بودم
ehsâs kardé búdam
I had felt
احساس کرده بودی
ehsâs kardé búdi
you had felt
احساس کرده بود
ehsâs kardé bud
he/she had felt
احساس کرده بودیم
ehsâs kardé búdim
we had felt
احساس کرده بودید
ehsâs kardé búdid
you all had felt
احساس کرده بودند
ehsâs kardé búdand
they had felt
Future tense
احساس خواهم کرد
ehsâs xâhám kard
I will feel
احساس خواهی کرد
ehsâs xâhí kard
you will feel
احساس خواهد کرد
ehsâs xâhád kard
he/she will feel
احساس خواهیم کرد
ehsâs xâhím kard
we will feel
احساس خواهید کرد
ehsâs xâhíd kard
you all will feel
احساس خواهند کرد
ehsâs xâhánd kard
they will feel
Imperative mood
احساس بکنید
ehsâs békonid
you feel
احساس بکن
ehsâs békon
you all feel
Subjunctive present tense
احساس بکنم
ehsâs békonam
I have felt
احساس بکنی
ehsâs békoni
you have felt
احساس بکند
ehsâs békonad
he/she have felt
احساس بکنیم
ehsâs békonim
we have felt
احساس بکنید
ehsâs békonid
you all have felt
احساس بکنند
ehsâs békonand
they have felt
Subjunctive past tense
احساس کرده باشیم
ehsâs kardé bấšim
I feel
احساس کرده باشید
ehsâs kardé bấšid
you feel
احساس کرده باشند
ehsâs kardé bấšand
he/she feel
احساس کرده باشم
ehsâs kardé bấšam
we feel
احساس کرده باشی
ehsâs kardé bấši
you all feel
احساس کرده باشد
ehsâs kardé bấšad
they feel

Examples of احساس کردن

Example in PersianTranslation in English
.فقط در صورتي که فکر کردن و احساس کردن رو از دست بدمOnly if I can give up thinking and feeling.
فکر میکنم روسا احساس کردن که تاثیر من خیلی مهمهI think the Russians feel my profile is too high.
...کميته ي منطقه بندي احساس کردن که ما ...تلاش ميکنيم نفرات زيادي رو درون اين اندازه جا بديم و واضحه که ما احتياج داريم .از اين به نفع خودمون استفاده کنيمThe zoning committee feels that we're... trying to squeeze too many units onto a lot this size... and we need to if we want to make a profit.
...چيزي بهتر از احساس کردن وجود ندارهThere's nothing like this feeling of knowing...
تو اينجايي تا از تاثيرات بيرون حمايتش کني شامل ديدن و شنيدن و احساس کردنYou're here to protect her from outside influences. That includes seeing, hearing and feeling.
آيا اونا هرگز شما را در طول شب بيدار نميكنند؟ احساس کن اون روزى که آنها ازاون قانون ابلهانه خسته بشند يا يك نفر درست مثل شما براى نابودي تو ميادDoesn't it ever wake you in the night, the feeling that someday they will pass that foolish law, or one just like it, and come for you?
حس رو احساس کن احساس عظيمFeel the feeling. Enormous feeling.
ولي از حالا به بعد ديگه نگران من نباش و اونچه که من مي خوام تو احساس کني،احساس کن،حسوديBut for now, can't you stop worrying for me and just go ahead and feel what I want you to feel, jealous?
حال کرده سقوط ميکنيد توي قلبت بگرد و سوزش حقيقت رو احساس کنSearch heart, and feel the sting of truth.
بشنو ، احساس کن ، بنگرhear,feelandsee .
اسنوبال احساس کرد که آموزش و تعليم ضرورت بعدي براي حيوانات استSnowball felt that education was the animals next necessity.
احتمالا احساس کرد که واقعا دوستش ندارمl believe she felt that l didn't love her anymore.
وقتي بيدارشد احساس کرد که دو زن بي جان هنوز با اون بودنWhen he woke, he felt the two lifeless women were still with him,
اسکندر احساس کرد که اون جعبه بسيار قدرتمنده پس اون رو به مکان اوليه اش برگردوند يعني مهد زندگيAlexander felt the box was too powerful, so he returned it to its home, The Cradle of Life.
،رقابت توبايس رو ترسونده بود .که احساس کرد ميتونه در اجراش ازش استفاده کنهThe competition frightened Tobias, which he felt he could use in his performance.
حداقل جرات اینو دارم چیزی رو كه احساس کرده ام رو قبول كنمAt least I had the guts to admit what I felt.
تا حالا مغزت چاقو رو احساس کرده؟Have you ever felt a knife cut through human flesh...
من فکر نمی‌کنم که او احساس کرده باشد تمام آن جمعیت بیرون قضاوت‌های قابل اتکایی داشتند به طوری که ممکن بود بسیار راحتI don't think he felt that all those publics out there had reliable judgment;
اون قطعا احساس کرده که بايد ماموريتش رو .به پايان برسونهHe obviously felt compelled to finish the task.
، ما زير محاصره بودن رو احساس کرده يم ، و بدتر از اون رو افراد بيگناه به اشتباه متهم ، شده ند ، نظافت چي هامون منظورمه ميدوني ، خيلي تحقير کننده ستWe have felt under siege, and worse than that, innocent people have been wrongly accused, our cleaners, you know, it's very degrading.
و من نظری ندارم اما احساس می‌کنم که حداقل ،یکی از دلایلی که او اینجا نیست .به سادگی به ماهیت ایده‌های او برمی‌گرددAnd i can't help but feel that at least part of the reason that he's not here, is simply due to the nature of his ideas.
احساس می‌کنم مسئول این طرز رفتارش من باشمI-I feel so responsible for her behavior.
تنها چیزی که احساس می‌کنم اینه که .انگار تو مخمصه افتادم و زندانی شدمThe only thing I feel is trapped.
شادى‌ای که از شنیدن خبر خوب ـتون احساس می‌کنم هر جراحتی که به غرورم وارد شده رو التیام می‌بخشهThe happiness I feel for your news, heals any wounding of my pride, Baroness.
احساس می‌کنی داریم دور خودمون می‌چرخیم؟You feel like we're runnin' in circles?
...‏وقتی که تو حالت بیداری دراز می‌کِشی ...‏احساس می‌کنی داره میاد ...‏زیر پوستت مخفی شده ...‏منتظره خودش رو نمایان کنهWhen you lay awake and you feel it coming, hiding under your skin, waiting to show itself.
ما نیز احساس می‌کنیم چیزهایی را ،که ثابت و تغییر‌ناپذیر می‌انگاشتیم ... درحالبچالشکشیده‌شدنهستند احساس می‌کنیم قطعیت‌های ما در حال لغزش و انحطاط هستندWe too, feel things we thought were solid, being challenged... feel our certainties slipping away.
و سرانجام برای اولین بار احساس می‌کنید که .نامتناهی دیگر آن مفهوم گنگ نیستYou really finally feel for the first time, that the infinite is no longer this amorphous concept:
وقتي ديديم در دفاع غوطه‌ور شده‌ايم... و بعضي رفقا به ترديد مي‌افتادند، برخي از ما احساس کردند بايد دست به تهاجم بزنيم:When we saw our defenses being overwhelmed... and some of our comrades beginning to falter, a few of us felt that we should take the offensive:
و متاسفانه آقاي کالاهان احساس کردند که بايد پيغامي به اون بدهAnd unfortunately, Mr. Callahan felt like he had to send a message on this one.
افراد قدرتمند احساس کردند که اون زيادي اطلاعات دارهThe powers that be, felt that he knew just a little bit too much.
. نمیدونم ، فقط اینجوری احساس کردم ، همینI don't know. I just felt like it, that's all.
و احساس کردم که صداش .شمشير رو از دستم انداختAnd I felt His voice take the sword out of my hand.
...ميخوام اونا رو به کسي بدم که بهش اعتماد داشته باشم کسي که احساس کردم در طول دادگاه اونو شناختمI want to give them to someone I can trust... someone I felt I got to know during the trial.
احساس کردم بايد بنويسم- It was about Karin. I felt I had to write to you.
احساس کردم وظيفمه که بهتون اطلاع بدم بنظر من اون زن توي يه خطر بزرگهI felt it my duty to tell you that I consider her to be in great danger.
ولی آخر داستان جالبترین قسمت ـه .چون اونجا بود که درد واقعی رو احساس کردی .درد جسمی .شکنجهBut the ending's the best part because you actually felt real pain, physical pain, torture.
من ميتونم حضور اون را احساس کنمI felt his presence.
فکر کنم يه چيزي رو احساس کنمThought I felt somethin'.
به نظر مياد من ميتونم هر چيزي رو که شما تجربه کردين , احساس کنمI just felt like I could feel everything that you went through.
ديدن پيروزي کريکسوس باعث شد شوري رو احساس کنم که سال ها بود تجربه نکرده بودمSeeing Crixus' victory stirred passions I have not felt in many years.
استيفن بهم هشدار داده بود که ...ممکنه همه چيز رو قوي تر احساس کنم ...اما، مت، نفرتي که من امروز حس کردمStefan warned me that I would feel things more powerfully, but, Matt, the hatred that I felt today...
§ به زودي او احساس خواهد کرد §Soon she will feel

More Persian verbs


Not found
We have none.


Not found
We have none.

Similar but longer

Not found
We have none.

Other Persian verbs with the meaning similar to 'feel':

None found.
Learning languages?

Receive top verbs, tips and our newsletter free!

Languages Interested In